أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

218

تجارب الأمم ( فارسى )

برجست و گفت : - « اينك نيرنگ بايد ، نه دلاورى . » كمى در انديشه رفت و آنگاه چرم نازك بخواست و نامه‌اى كوچك با خامه‌اى ريز به سپهسالار پارسى كه در جزيره بود نوشت كه : - « فرمان مرا نيك دريافته‌اى كه با شاه روم گفت و گو كنى . او را به آز افكنى و راه را براى او بازگذارى تا چون به كشور ما بتازد من از پيش رو ، و تو و كسانى كه بر اين كار گمارده‌ام و فرستاده‌ام از پس ، بر او تنگ گيريم و او را نابود كنيم . چاره‌اى كه انديشيدم اينك به انجام رسيده است . در فلان روز بر او بتاز . » سپس ، كشيشى را كه در كنار شهرش در ديرى مىزيست به نزد خويش خواند و به وى گفت : - « من براى تو چگونه همسايه‌اى بوده‌ام ؟ » كشيش گفت : « بهترين همسايه . » خسرو گفت : « ما را به تو نيازى افتاده است . » كشيش گفت : « خسرو برتر از آن است كه به چون من كسى نيازمند شود . با اين همه ، در راه فرمان‌بردارى ، از جان دريغ نكنم . » خسرو گفت : « مىخواهم نامه‌اى را به فلان سردار من برسانى . » كشيش گفت : « فرمان بردارم . » خسرو گفت : « در راه ، بر ترسايان همكيش خود خواهى گذشت . پس نامه را پنهان بدار . » گفت : « چنين كنم . » چون كشيش به راه افتاد خسرو به وى گفت : - « دانى كه در نامه چيست ؟ » كشيش گفت : « نه . » خسرو گفت : « تا از درون نامه آگاه نشوى آن را مبر . » كشيش نامه را خواند و در جيب جاى داد و روانه شد . ليك ، چون به لشكر روم رسيد و كشيشان و چليپاها و آواز نيايش و نمازشان را بديد و شنيد ، [ 140 ] دلش بسوخت و از آن چه مىدانست با آن نامه بر سرشان مىآيد بيمناك شد . با خود گفت :